ترسم انروز بيايي که نباشد جسدم،کوزه گر کوزه بسازد

   ز خاک جسدم،لب ان کوزه بسازد ز خاک لب من،

         بي خبر لب بگزاري به لبان جسدم

 

 

    ديشب در جاده هاي سکوت در ايستگاه عشق هر چه منتظر ماندم

    کسي براي لمس تنهاييم توقف نکرد و من تنهاتر از هميشه به خانه بر گشتم !