ترسم.............
ترسم انروز بيايي که نباشد جسدم،کوزه گر کوزه بسازد
ز خاک جسدم،لب ان کوزه بسازد ز خاک لب من،
بي خبر لب بگزاري به لبان جسدم






ديشب در جاده هاي سکوت در ايستگاه عشق هر چه منتظر ماندم
کسي براي لمس تنهاييم توقف نکرد و من تنهاتر از هميشه به خانه بر گشتم !
+ نوشته شده در سه شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۰ ساعت 18:18 توسط مارال
|
سلام