اینجا خبری نیست وقتی از تو خبری نمیرسد .

    قاصدکها همه در برف زمستان سال مانده اند ،

    درست عین تقویم سیاه من و سرنوشت بی عاقبتم .

      به خدا تمام شدم ، تمامش کن .

     عکسهایت هم تمام پر از لکه های گریه است .

      عکست با من هم دردی می کند با چهره ام ،

     درست عین قاب عکس ، بیهوده زنده ام ،

      چهره ام پر از چین های تنهاییست و من عجیب می ترسم

       از اینکه کسی را که فراموش نکرده ام فراموشم کرده باشد