سکوت..........
درمیان دستان بسته اش یک سبد پیغام بود.
در چشمان خسته اش یک غزل نه! یک راز بود.
در سکوتش همه چیز پنهان بود.
یا که من ،یا که اوآسمان هم تار بود.
در ندای آفرینش یک قصیده شعر بود.
در برگ ریزش پاییز یک ندا فریاد بود
زیر خش خش برگ ریزان سکوت،او دلش بی تاب بود.
در چراغانی شبهای دلم، او چقدر بی باک بود.
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۱ ساعت 11:59 توسط مارال
|
سلام